بهترين ها-ترفندستان-مذهبی
اس مس

6, 2008 — Admin


کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد
کاش می شد در میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد
میلاد نورمبارک
………………
آن که بی باد هکند جان مرا مست کجاست ؟ آن که بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
آن که سوگند خورم جز به سر او نخورم آن که سوگند من و توبه ام اشگست کجاست
کجایى اى همیشه پیدا از پس ابرهاى غیبت؟
………………
در کودکی خوانده بودیم” آن مرد در باران آمد”؛ غافل ازاینکه تا آن مرد نیاید، باران نمی بارد
……………..
هنوزم انتظارو انتظار است هنوزم دل به سینه بی قرار است
هنوزم خواب میبینم به شبها همان مردی که بر اسبی سوار است
همان مردی که جمعه آید روزی …و این پایان خوب انتظار است
مهدی جان!
……………
سئوالی ساده دارم از حضورت من آیا زنده ام وقت ظهورت
اگر که آمدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم بیایم در رکاب تو بمیرم
فرج اقا صلوات
……………
بر چهره پر ز نور مهدی صلوات بر جان و دل صبور مهدی صلوات
تا امر فرج شود مهیا بفرست بهر فرج و ظهور مهدی صلوات
…………….

۱۳۸٧/۸/٢٢ - yadollah afshar | لينک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

داستانی

داستان یازدهم : متکبر در قرآن

نقل است که میرزا وحید که از جمله مشاهیر شعرا و وزیر مقتدر پادشاه و صاحب ثروت و دولت بسیار بود و خدا به او اولاد بسیار عطا فرموده بود نظر به قرب او به سلطان، در نظر مردم مهابت و اعتبار ویژه داشت.وى همیشه نسبت به قرآن به خلاف ادب گفتگو مىنمود و به آیات اعتراض مىکرد.روزى در مجمعى که جمعى علما و فضلا و طلاب نیز حاضر بودند، گفت: خدا در قرآن مىفرماید:«وَ لا رَطْب وَ لا یابِس اِلاّ فی کِتاب مُبین .»«هیچ تر و خشکى نیست مگر اینکه در قرآن موجود است.»و من نیز یکى از رطب و یا بس ]تر و خشک[ هستم.حال آنکه نام من هیچ جا در قرآن نیامده است.هیچ یک از حضّار در جواب او سخنى نتوانستند گفت.یکى از طلاب تنگدست گفت: میرزا، چرا ذکر شما در قرآن نشده و حال آنکه چند آیه در خصوص شما نازل شده.هر گاه رخصت دهید تا بخوانم! گفت: بخوان! وى گفت:«اَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمْ، ذَرْنى وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً وَ بَنینَ شُهُوداً وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهیداً ثُمَّ یَطْمَعُ أَنْ اَزیدَ کَلاَّ إنَّهُ کانَ لاِیاتِنا عَنیداً سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً اِنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ اسْتَکْبَرَ فَقالَ إِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ یُؤْثَرُ إِنْ هذا اِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ سَأُصْلِیهِ سَقَرَ وَ ما اَدْریکَ ما سَقَرَ لا تُبْقى وَ لا تَذَرَ لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرَ عَلَیْها تِسْعَةَ عَشَرَ.»«اى رسول، به من واگذار انتقام آن کس را که او را به تنهایى آفریدم، و بر او مال و ثروت فراوان بذل کردم و پسران زیاد و آماده به خدمت نصیب او گردانیدم و اقتدار و عزت به اودادم.با این حال طمع براى افزایش آنها دارد، ولى هرگز به نعمتش نمىافزایم، زیرا باآیات الهى دشمنى ورزید، بزودى او را به دوزخ مىافکنیم، او بر (هلاکت رسول و اسلام) فکر و اندیشه بدى کرد.کشته باد، اندیشه غلطى کرد، بازهم خدا او را بکشد.چه فکر غلطى کرد، سپس اندیشه کرد، (و براى اظهار نظر از اسلام) رو ترش کردو چهره درهم کشید، آنگاه روى از اسلام برگردانید و تکبر نمود، و گفت: این قرآن سحر و بیان سحرانگیز است.این آیات (که به وحى خدا نسبت مىدهید) گفتار بشرى بیش نیست، ما این منکر قرآن را به کیفر کفر در آتش دوزخ مىافکنیم، و تو چه مىدانى که عذاب دوزخ چیست.شراره آن دوزخ از دوزخیان هیچ چیز باقى نمىگذارد و آنها را محو گرداند.آن آتش بر آدمیان رو نماید و بر آن نوزده تن فرشته عذاب موکل هستند.»گویند: به مجرد شنیدن این آیات که از حُسن اتفاق کلمه وحید در آن ذکر شده بود لرزه بر اندام میرزا وحید افتاده و رنگ او زرد و تب شدیدى عارضش شد و بعد از سه روز وفات یافت.

داستان دوازدهم : اعتراف قریش به قدرت بیان قرآن

عتبةبن ربیع از بزرگان قریش بود.روزى که حمزه اسلام آورد سراسر محفل قریش را غم و اندوه فراگرفت و سران قریش بیم آن داشتند که دامنه اسلام بیش از این توسعه یابد.در آن میان عتبه گفت: من به سوى محمد مىروم و مطالبى را پیشنهاد مىکنم، شاید او یکى از آنها را بپذیرد و دست از آیین جدید بردارد.سران جمعیت نظر وى را تصویب کردند.او برخاست و به سوى پیامبر که در مسجد نشسته بود رفت و به او پیشنهاد کرد که ریاست مکّه را به او بدهند و ثروت هنگفتى در اختیار او بگذارند و از دعوت خود دست بردارد.آنگاه که سخنان او پایان یافت پیامبر فرمود: آیا سخنان تو خاتمه یافت؟ گفت: آرى.پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود این آیات را گوش ده که پاسخ تمام پرسشهاى تو در آنهاست،«بِسْمِاللهِالرَّحْمنِالرَّحیمْ، حـم تَنْزیلٌ مِنَالرَّحْمنِالرَّحیمْ، کِتابٌ فُصِّلَتْ آیاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لِقَوْم یَعْلَمُونَ، بَشِیراً وَ نَذیراً فَأَعْرَضَ اَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لا یَسْمَعُونَ.»«به نام خداى رحمان و رحیم، حاء میم، اینکه از جانب خداى بخشنده و مهربان نازل گردیده کتابى است که آیههاى آن براى گروهى که دانا هستند توضیح داده شده است.قرآنى عربى براى مردمانى که بدانند.بشارت و بیم دهنده است، امّا بیشتر آنها روى گردانیدهاند و گوش نمىدهند.»پیامبر(صلى الله علیه وآله) وقتى به آیه 37 رسید سجده کرد.پس از سجده به عتبه رو کرد و فرمود: (اى ابا ولید! پیام خدا را شنیدى؟) عتبه که هنگام تلاوت آیات بر دستهاى خود تکیه زده و سرا پا گوش شده بود بدون اینکه سخنى بگوید بلند شد و به طرف قریش رفت.برخى قریشیان گفتند: به خدا قسم، این حالت و قیافه ابا ولید، همان حالتى نیست که به سوى محمد رفت.عتبه با آن حالت خود در میان مجلس قریش نشست.به او گفتند: ابا ولید چه دیدى؟ (که چنین مبهوت و در فکر هستى) گفت: به خدا قسم، کلامى از محمد(صلى الله علیه وآله) شنیدم که تاکنون از کسى نشنیده بودم،«وَاللهُ ماهُوَ الشَّعْرُ وَلا بالسِّحْرِ و لا بِالکهانةِ.»«به خدا سوگند، سخن او نه شعر است نه سحر و نه کهانت.»اى جمعیت قریش! صلاح مىبینم که او را رها کنید تا در میان قبایل تبلیغ کند.اگر پیروز گردید و سلطنت به دست آورد از افتخارات شما محسوب مىشود و شما نیز از آن بهره مىبرید و اگر در میان آنها مغلوب گردید و دیگران او را کشتند، شما راحت شدهاید.قریش گفتند: اى ابا ولید، زبان و کلام پیامبر(صلى الله علیه وآله) تو را سحر کرده است.ابا ولید گفت: این رأى من است، حال اختیار با خودتان است.

داستان سیزدهم : قارى بىتفکر

ابو سعید خدرى، یکى از اصحاب معروف پیامبر(صلى الله علیه وآله) مىگوید: روزى ابوبکر به حضور رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمد و عرض کرد: در فلان بیابان مىگذشتم چشمم به مردى خوشسیما افتاد که با کمال خشوع نماز مىخواند.پیامبر(صلى الله علیه وآله) به ابوبکر فرمود: برو و این شخص را به قتل برسان! ابوبکر به سوى آن شخص رفت ولى وقتى او را با آن حال عبادت دید از کشتن وى چشم پوشید و برگشت.پیامبر(صلى الله علیه وآله) به عمر بن خطاب فرمود: تو برو و او را بکش! عمر نیز رفت و او را در آن حال دید، و به حال خود گذاشت و بازگشت و عرض کرد: اى رسول خدا، من مردى را دیدم که با کمال خشوع، نماز مىخواند، نتوانستم او را بکشم.پیامبر(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) فرمود: برو او را به قتل برسان! على(علیه السلام) با شمشیر آختهاش به سوى او رفت تا هر کس هست، فرمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را در موردش اجرا کند، ولى او از آنجا رفته بود.على(علیه السلام) به حضور پیامبر(صلى الله علیه وآله) بازگشت و به عرض رساند: به محل مأموریت رفتم ولى آن شخص را در آنجا ندیدم.پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: این شخص و طرفدارانش قرآن مىخوانند ولى قرآن از گلویشان تجاوز نمىکند و همچون رمیدن تیر از کمان، از دین خارج مىگردند.آنها را بکشید که بدترین و ناپاکترین موجودات هستند.در تاریخ آمده این شخص، ذوالخویصره تمیمى نام داشت و مؤسس گروه «خوارج» بود ودر جنگ نهروان، به دست سپاه على(علیه السلام)به هلاکت رسید.او را «ذوالثدیه» مىگفتد.زیرا در شانه او گوشتى اضافى همچون پستان وجود داشت.وقتى خبر هلاکت او را به على(علیه السلام) رساندند، تکبیر گفت و از مرکب پیاده شد و سجده شکر به جا آورد.

داستان چهاردهم: جوان خداترس و آیات عذاب الهى

امام صادق(علیه السلام) فرمود: روزى سلمان در بازار آهنگران عبور مىکرد، دید جوانى فریاد مىکشد و جمعیت بسیارى دور او را گرفتهاند و آن جوان به روى زمین افتاده و بىهوش شده است.مردم تا سلمان را دیدند نزد او آمده، و گفتند: گویا به این جوان، بىهوشى یا دیوانگى روى داده است.به بالین او بیایید و از خدا بخواهید تا وى نجات یابد.وقتى جوان احساس کرد که سلمان در کنارش است، آرامش یافت و چشم خود را گشود و عرض کرد: من نه دیوانهام و نه حالت بىهوشى به من رخ داده است، بلکه در این بازار عبور مىکردم وقتى دیدم آهنها را روى سندانها گذاشته و مىکوبند به یاد آین آیه قرآن افتادم،«فَالَّذینَ کَفَروا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیابٌ مِنْ نّار یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمیمُ، یُصْهَرُ بِهِ ما فى بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ ، وَ لَهُمْ مَّقامِعُ مِنْ حَدید...»«براى کافران لباسهائى از آتش بریده شود و آب سوزان بر سرهاى آنها ریخته گردد که شدت گرمى آن، اندرون و پوستشان را بسوزاند و براى آنها گرزهایى از آتش قرار داده شود.»یاد این آیه مرا به این وضع در آورده است.محبت آن جوان با ایمان در قلب سلمان راه یافت.او را به دوستى خود انتخاب کرد و همواره سلمان با او رفاقت داشت تا وقتى که به وى خبر دادند دوستت در بستر مرگ قرار گرفته است.سلمان به بالین او آمد و گفت: اى فرشته مرگ (عزرائیل) با برادر من مهربانى کن.صدایى شنیده شده که گفت:«یا اَباعَبْدِالله اَنَا لِکُلَّ مُؤْمِن رَفیق.»«اى سلمان، من نسبت به هر شخص با ایمان رفیق و مهربانم.»

داستان پانزدهم : آرامش با قرآن

از فاضل گرانقدر جناب آقاى على آقایى «عراقچى همدانى» شنیدم که فرمود: در سال 1342 ماه محرم که من در کبوترآهنگ همدان منبر مىرفتم، انقلاب از قم به رهبرى داهیانه حضرت امام خمینى «ره» آغاز شد، تا آن که ما خبر دستگیرى امام خمینى«ره» را به وسیله رادیو شنیدیم و از این جهت همه نگران و ناراحت شدیم و من در فکر شدم که این داستان، آخرش به کجا مىرسد و سر نوشت ملت و کشور چه خواهد شد، خصوصاً عاقبت امام خمینى«ره» چه مىشود با این وضعى که پیش آمده و دستگاه جبار ایشان را دستگیر کرده بودند در این هنگام به خاطرم رسید که براى آگاه شدن از عاقبت این کار به قرآن کریم تفال نمایم.قرآن را برداشتم متوجه قادر متعال شدم و خواستم که از قرآن، عاقبت امر را به من نشان دهد پس قرآن را باز کردم، دیدم در اوّل صفحه این آیه مبارکه است:«قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً.»«بگو حق آمد و باطل نابود شد، بدان که باطل نابود شدنى است.»من از این تفال بسیار نیک، آرامش خاطر پیدا کرده و مطمئن شدم که امام«ره» آزاد خواهد شد تا آنکه بعد از چندى در اثر فشار ملّت و اقدام علماى اعلام و مهاجرت علماى بزرگ شهرستانها به تهران، دولت و شاه مجبور شدند که امام«ره» را آزاد کنند، تا اینکه مرتبه دوّم حضرت امام را دستگیر کردند، این دفعه ایشان را به ترکیه، تبعید نمودند دوباره من ناراحت شدم و قرآن را برداشتم خواستم با تفال به قرآن بدانم که عاقبت کار چه خواهد شد (البته این قرآن، غیر از آن قرآنى بود که در کبوترآهنگ بود) وقتى قرآن را گشودم، بازدیدم در اوّل صفحه، این آیه است:«قُلْ جَاءالْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً.» خیالم راحت شد، دانستم که این دفعه نیز امام آزاد مىشود تا اینکه پس از مدتى که امام«ره» در ترکیه بود ایشان را به نجف فرستادند ناچار به پاریس تشریف آوردند که این پیشامد نیز موجب فکر و خیال و ناراحتى مسلمانان بود من دوباره به فکرم آمد که از قرآن کمک بگیرم و به قرآن تفال بزنم تا بدانم این مرتبه کار امام«ره» به کجا خواهد رسید، قرآن را باز کردم، باز دیدم در اوّل صفحه این آیهآمد«قُلْ جاءَالْحَقُّ وَ زَحَقَالْباطِلُ...»

داستان شانزدهم : اعجاز سوره حمد

واعظ سبزوارى در کتاب جامع النورین مىنویسد: شخصى از اصحاب حضرت على(علیه السلام) که دستش قطع شده بود به خدمت آن حضرت آمد.حضرت دست بریده او را گرفته ، به جاى خود گذاشت وآهسته چیزى مىخواند تا شفا یافت.مرد خشنود شد و رفت امّا روز دیگر از حضرت پرسید : به دستم چه خواندى که خوب شد؟ حضرت فرمود: سوره حمد را خواندم.آن شخص از روى تحقیر گفت: سوره حمد را خواندى؟ در همین حال یکباره دستش آویخته شد و پیوسته به همان حالت بود.

داستان هفدهم : نذر قرآن

امین السلام فضل بن حسن طبرسى مؤلف تفسیر معروف مجمعالبیان در سبزوار مىزیست و در سال 548 یا 542 قمرى از دنیا رفت و قبر شریفش در مشهد مقدس (روبروى خیابان طبرسى) است.معروف است که در تخریب اطراف حرم مطهر حضرت رضا(علیه السلام) که در چند سال قبل صورت گرفت قبر علامه طبرسى ویران شد.شاهدان عینى دیدند که پیکر مقدس او با اینکه حدود هشت قرن و نیم از رحلت او مىگذشت، تر و تازه مانده است.از حکایتهاى مشهورى که به مرحوم طبرسى نسبت مىدهند اینکه: زمانى سکته سنگین بر او عارض شد به گونهاى که بىحرکت به زمین افتاد.بستگان و حاضران تصور کردند که از دنیا رفته است.(با توجه به اینکه وسایل طبى در آن زمان، بخصوص در قریهاى مثل سبزوار نبود.) بدن او را غسل دادند کفن کرده و دفن نمودند و بر طبق معمول به خانههایشان باز گشتند.ناگهان او در درون قبر، به هوش آمد ولى خود را در قبر یافت.متوجه خداى مهربان شد و نذر کرد هر گاه از آن تنگناى قبر تاریک، نجات پیدا کند و سلامتى خود را باز یابد کتابى در تفسیر قرآن تألیف نماید.از حُسن اتفاق کفندزدى تصمیم گرفته بود قبر او را نبش کند و کفن او را بدزدد.چون کفندزد قبر را خراب کرد و خشتهاى قبر را برداشت و بند کفن را گشود علاّمه دست او را گرفت.وى سخت ترسید.سپس علاّمه با او سخن گفت امّا او بیشتر ترسید.علاّمه ماجرا را به او بازگو نمود و گفت: مترس! سپس کفن دزد علامه طبرسى را به دوش گرفت و او را به منزلش برد.علامه کفن خود به او داد و اموال بسیارى را به کفندزد داد و او به دست ایشان توبه کرد.سپس علامه به نذر خود وفا کرد و تفسیر گرانقدر مجمعالبیان را که در ده جلد است به عربى نوشت.

داستان هیجدهم : قرآن و دوستدار او

یکى از نویسندگان معاصر مىنویسد: بابا کاظم (یکى از یاران صدیق نوّاب صفوى) اهل اراک، انسانى متدین به حقایق، و عامل به دستورهاى حضرت حق بود و تنها چیزى که آن مرد با صفا را رنج مىداد بىسوادى بود; بخصوص وقتى سخن قرآن به میان مىآمد به موجب اینکه سواد خواندن و نوشتن نداشت، سخت رنجیده خاطر مىشد.او با تمام وجود عاشق قرآن بود و میل داشت مانند کسانى که مىتوانند قرآن بخوانند، قرآن بخواند.او نمىتوانست قرآن بخواند ولى به آنچه از قرآن به وسیله علماى ربانى شنیده بود به طَبَق آراسته بود.رفتار و اخلاقش قرآن بود و به حلال و حرام را مخصوصاً در کسب و کار و خوراک رعایت مىکرد.شبى در عالم رؤیا به حضور یکى از معصومین (گویا حضرت پیامبر«ص») مشرف مىشود.حضرت به او مىفرماید: بابا، قرآن بخوان.عرض مىکند نمىتوانم.حضرت مىفرماید: مىتوانى! او در محضر رهبر اسلام چند آیهاى تلاوت مىکند و از شدت شوق از خواب بیدار شده، حسّ مىکند تمام قرآن بر قلب او تجلى کرده و نقش بسته است.فرداى آن شب به محضر نوّاب صفوى رسیده، داستان رؤیاى صادق خود را بیان مىکند.ایشان از او امتحان به عمل مىآورد و مىبیند عین حقیقت است.بابا نه تنها قرآن را از حفظ مىخواند، بلکه با حس سرانگشت خود آیات قرآن را از سایر جملات عربى تشخیص مىداد و همچنین با فلان آیه در چه جزء یا چه سورهاى است.گاهى صفحهاى از مفاتیح را جلوِ او مىگذاشتند و از او مىپرسیدند: این قسمت در کجاى قرآن است؟ انگشت روى کلمات مىگذاشت و مىگفت: این قرآن نیست! گاهى از او مىپرسیدند فلان آیه در کجاست؟ قرآن را باز مىکرد و با انگشت خود آیه را پیدا کرده، نشان مىداد.

داستان نوزدهم : ترس معاویة از قرآن

در مسافرت معاویه به حج در دورانى که در مدینه توقف داشت روزى از یکى از کوچهها مدینه مىگذشت، عبورش بر گروهى از قریش افتاد که گردهم نشسته بودند.آنان همه چون معاویه را دیدند به احترام او برخاستند! تنها ابنعباس بود که اعتنا نکرد و از سرجاى خود حرکت ننمود.معاویه از این موضوع سخت ناراحت شد و به اعتراض گفت: اى ابنعباس، چطور با آنکه دوستان تو برخاستند، تو برنخاستى! این نیست مگر بر اثر اندوهى که از من در دل دارى و آن، خاطره جنگ من با شماها در روز صفین است.اى ابن عباس، عموزاده من عثمان مظلومانه کشته شد!ابن عباس گفت: عمربن خطاب نیز کشته شد.(یعنى اگر تو مىخواهى از مظلوم دفاع کنى عمر هم به نظر تو باید مظلومانه کشته شده باشد.چرا نامى از او نمىبرى؟) پس خلافت رابه فرزند او واگذار کن.معاویه: عمر را مردى مشرک به قتل رسانید!ابنعباس: پس عثمان را چه کسى به قتل رسانید؟معاویه: مسلمانان او را کشتند.ابن عباس: این که بیشتر حجت تو را از بین برده و به ضرر تو تمام مىشود و موجب حلیّت خون او خواهد بود.چه آنکه اگر مسلمانان او را کشتند و خوار کردند، حتماً بجا و بحق بوده است.معاویه: ما بخشنامه کرده و به همه آفاق نوشتهایم و همه را از ذکر مناقب على و اهل بیتش نهى کردهایم.بنابراین اى ابنعباس زبانت را نگهدار و خویشتن را حفظ کن!ابنعباس: حتماً ما را از قرآن منع مىکنى؟معاویه: نه.ابن عباس: شاید از تاویل آن ممنوع مىدارى؟معاویه: آرى!ابنعباس: حتماً مىگویى که ما قرآن بخوانیم ولى کارى نداشته باشیم که مقصود خداوند از آن آیات چیست و در این باره سخنى نگوییم!معاویه: آرى!ابنعباس: آیا قرائت قرآن واجبتر است یا عمل به آن؟معاویه: عمل به آن.ابن عباس: تا مقصود از آیات را درک نکنیم و ندانیم که خداوند، از آنچه نازل فرموده چه چیز را قصد کرده، چگونه مىتوانیم به آن عمل کنیم؟معاویه: معانى و تاویلات آن را از دیگران که بغیر از روش تو و اهل بیت تو تاویل نمایند پرسش کن.ابنعباس: شگفتا! قرآن بر اهل بیت و بستگان من فرود آمده چگونه معانى آن را از آلابىسفیان و آل ابى معیط، و یهود و نصارا و مجوس بپرسیم!معاویه: آیا تو ـ آلابىسفیان ـ را با اینها (یهود و نصارا و مجوس) در ردیف هم قرار دادى؟ابنعباس: زمانى تو را با آنان در ردیف هم قرار دادم که امّت را از پذیرش و عمل به قرآن و آنچه که در قرآن است از امر و نهى و حلال و حرام و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محکم و متشابه نهى کردى! در حالى که اگر امّت از این مطالب پرسش نکنند، هلاک گردند و اختلاف بین آنان واقع شده، سرگردان خواهند شد.معاویه: خوب، قرآن بخوانید و لیکن از آنچه که خداوند درباره شما اهل بیت و خاندان پیامبر نازل کرده و آنچه که رسولخدا فرموده نقل نکنید بلکه مطالب دیگر بگویید.ابنعباس: خدا در قرآن مىفرماید:«یُریدوُنَ اَنْ یُطْفِئُوا نوُرَالله بِاَفْواهِهِمْ وَ یَأْبىَ اللهُ اِلاّ اَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْکَرِهَ الْکافِرُونْ.»«مىخواهند نور خدا را با دهان خاموش کنند و لیکن پروردگار جز این نمىخواهد نور خود را کامل گرداند، هر چند کافران خوش نداشته باشند.»معاویه: اى ابنعباس، زبانت را نگاهدار و جان خود را حفظ کن و اگر چاره از گفتن ندارى و حتماً باید بگویى پس در پنهانى باشد و احدى آشکارا از تو نشنود...

داستان بیستم : جواب دندان شکن

در کتاب کافى از نوحبنشعیب و محمدبنالحسن روایت شده است که ابنابىالعوجاء از هشام بن حکم پرسید مگر خدا حکیم نیست؟ هشام گفت: بله، خداوند احکم الحاکمین است.ابنابىالعوجاء گفت: به من خبر ده از آیه،«فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِّنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً.»«ازدواج کنید با آنچه که خوش آید شما را از زنان دو و سه و چهار و و اگر بترسید که عدالت را پیشه خود نکنید پس یکى را به ازدواج خود درآورید.»مگر این حکم قرآن نیست؟ هشام گفت: بله، ابن ابىالعوجاء گفت: پس به من خبر ده از آیه،«وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا اَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النَّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلاَ تَمِیلُوا کُلَّ الْمَیْلِ فَتَذَرُوها کَالْمُعَلَّقَةِ.»«و هرگز نمىتوانید بین زنانتان عدالت را رعایت نمایید اگر چه بسیار علاقه به رعایت اعتدال علاقه داشته باشید...»کدام حکیم به این گونه سخن مىگوید؟ هشام جوابى نداشت.از همین رو به مدینه نزد حضرت صادق(علیه السلام) آمد و ماجراى خود را باز گفت.حضرت فرمود: اینکه خدا مىفرماید:«فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ...»مقصود عدالت در نفقه (خرج زن) است و اینکه مىفرماید:«وَ لَنْ تَسْتَطیعوا اَنْ تَعْدِلُوا...»مقصود عدالت در محبت است.چون هشام این جواب را به ابىابىالعوجاء رسانید، وى گفت: به خدا این جواب از خودت نیست.

داستان بیست و یکم : اعتراف به معجزه بودن قرآن

ولید بن مغیره مخزومى که مرد ثروتمندى بود و در میان عرب به حُسن تدبیر و فکر روشن شهرت داشت و براى حل مشکلات اجتماعى و منازعاتى که در میان طوایف عرب واقع مىشد از فکر و تدبیر او استمداد مىکردند، و به همین علّت او را «ریحانة قریش» (گل سرسبد قریش) مىنامیدند.روزى به تقاضاى جمعى از مشرکان نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمد تا از نزدیک وضع او و آیات قرآن را بررسى کند.بنا به خواهش او پیغمبر قسمتى از آیات سوره «حم سجده» را تلاوت کرد.این آیات چنان تأثیر و هیجانى در او به وجود آورد که بىاختیار از جا حرکت نمود و به محفلى که از طرف طایفه او (بنى مخزوم) تشکیل شده بود رفت و گفت: به خدا سوگند، از محمد سخنى شنیدم که نه شباهت به گفتار انسانها دارد و نه پریان.گفتار او شیرینى و زیبایى مخصوصى دارد، فراز آن (همچون شاخههاى درختان برومند) پر ثمر و پایین آن (مانند ریشههاى درختان کهن) پر آب است.گفتارى است که بر هر چیز پیروز مىشود و چیزى بر آن پیروز نخواهد شد.در میان قریش زمزمه افتاد و گفتند.از قرائن برمىآید که ولید دلباخته گفتار محمد«ص» شده و اگر چنین باشد همه قریش تحت تأثیر او قرار خواهند گرفت و به محمد«ص» تمایل پیدا مىکنند.ابوجهل گفت: من چاره او را مىکنم.به منزل ولید آمد و با قیافهاى اندوهبار کنار او نشست.ولید گفت: چرا اینچنین غمگین هستى؟!ابوجهل: چرا غمگین نباشم! با این سن و شخصیتى که تو دارى، قریش بر تو عیب مىگیرند و مىگویند با سخنان پرمایه خود گفتار محمد(صلى الله علیه وآله) را زینت دادهاى! ولید برخاست و با ابوجهل به مجلس قریش در آمد و روبه سوى جمعیت کرد و گفت: آیا تصور مىکنید محمد(صلى الله علیه وآله) دیوانه است؟ هرگز آثار جنون در او دیدهاید؟ حضار گفتند: خیر.پرسید: آیا گمان مىکنید او کاهن است؟ آیا از آثار کهانت چیزى در او دیدهاید؟ گفتند: خیر.گفت: آیا گمان مىکنید او شاعر است؟ آیا تابه حال شعرى گفته است؟ گفتند: خیر.پرسید: تصّور مىکنید دروغگوست؟ آیا تاکنون به راستگویى و امانت مشهور نبوده و در میان شما به عنوان «صادق امین» معروف نبوده است؟ بزرگان قریش گفتد.پس باید به او چه نسبت بدهیم؟ ولید فکرى کرد و گفت: بگویید ساحر است، زیرا با این سخنان خود میان پدر و فرزند و خویشاوندان جدایى مىافکند.

داستان بیست و دوّم : سرانجام یک عمر مبارزه با قرآن

ابن مقفع در ابتدا در کیش مانى بود و سالها با آزادى کامل با اسلام و قرآن به مبارزه پرداخته و شبهات و اشکالات زیادى در میان مردم منتشر ساخته بود.از همینروست که مىگویند او باب بُرزویه طبیب را به قصد شکّ انداختن در دل مردم بر کتاب «کلیه ودمنه» افزود.«ابن مقفع» روزى در بغداد از کوچهاى مىگذشت، ناگهان صداى کودکى او را به خود جلب کرد که با آواز زیبا و صداى دلنشین چنین قرآن مىخواند:«اَلَمْ نَجْعَلِ الا ْ َرْضَ مهاداً، وَ الْجبالَ اَوْتاداً، وَ خَلَقْناکُمْ اَزْواجاً وَجَعَلْنانَوْمَکُمْ سُباتاً، وَ جَعَلْنااللَّیْلَ لِباساً، وَ جَعَلْنا النَّهارَ مَعاشاً...»«آیا زمین را گاهواره و کوهها را میخهایى قرار نداریم؟ شما را نر و ماده آفریدیم و خواب را براى شما وسیله آسایش و آرامش گردانیدیم و (تاریکى) شب را براى شما لباس و پوشاکى قرار دادیم (تا سیاهى شب همچون پرده شما را بپوشاند) و روزى براى شما وقت کار و کوشش گردانیدیم...»ابن مقفع به محض شنیدن کلام خدا در حالى که سکوت سراپاى وجودش را فرا گرفته بود، بىاختیار ایستاد و در تفکّر و سکوت غرق شد، آنقدر ایستاد تا آن پسر بچه سوره را به پایان برساند.او سخن نو شنیده بود که نه شعر بود و نه نثر.ولى آهنگى زیباتر از شعر و بیانى رساتر از نثر داشت.زیبایى لفظ و شیوایى اسلوب و هماهنگى روشن قرآن نظرش را به خود جلب کرد و موجى از لذت و شادى در روانش پدید آمد.لذتى که قرآن به او داد غیر از آن بود که تا آن وقت از سایر انواع سخن مىبرد.ابن مقفع که خود در فصاحت و سخنشناسى بىمانند بود با شنیدن این آیات تکان دهنده فطرت دینى او بیدار گشت و با هیجان و جذبهاى گفت: شکى نیست که این گفتار عالى ساخته اندیشه کوتاه بشر نیست.تصادف کوچکى ابن مقفع را با قرآن آشنا کرد، چهره قرآن در نظرش دگرگون شد.احساس کرد که دنیاى جدیدى براى او کشف شده است.بىدرنگ از همانجا برگشت و با قدمهاى محکم به سوى «عیسىبنعلى» عموى منصور رفت و گفت: نور اسلام در قلب من تابیده است و دریچهاى از جهان وسیع و پهناور در برابر دیدگانم باز شده و دگرگونى عمیقى در من به وجود آمده است و مىخواهم در حضور تو به دین اسلام مشرف شودم.عیسى با تعجب گفت: تو که یک عمر با قرآن مبارزه کردهاى علّت روى آوردنت به اسلام چیست؟ وى ماجرا را بیان کرد و عیسى در پاسخ گفت: این کار شایسته است که در یک مجلس رسمى در حضور علما و امراى لشکر و در نزد طبقات مردم انجام گیرد.بنابر این فردا به همین منظور پیش من بیا.همان روز شب هنگام ابن مقفع شروع به زمزمه کرد و وردهاى مخصوصى که مانویان و زرتشتیان موقع غذا خوردن، مىخوانند، خواند.عیسى رو به او کرد و گفت: آیا با اینکه قصد دارى مسلمان شوى بازهم طبق روش دیرینه خود به زمزمه مشغول هستى! ابن مقفع گفت: من که هنوز به طور رسمى به آیین جدید «اسلام» داخل نشدهام و نمىتوانم مراسم و شریفات آن را بجا آورم، چگونه مىتوانم از کیش مانوى دست بردارم و شبى را به روز آورم در حالى که به هیچ مذهب و کیشى پایبند نباشم.من از اینکه شبى را در بىدینى به روز آورم ناراحت هستم.بامداد فردا رسید، از طرف «عیسىبنعلى» مجلس با شکوهى براى اسلام آوردن ابن مقفع ترتیب داده شد.طى مراسمى شهادتین بر زبان جارى کرد و مسلمان شد و موسوم به «عبدالله» و داراى کنیه «ابومحمد» گردید.آشنایى او با اسلام و تعالیم حیاتبخش قرآن، بینش جدید و عمیقى در او به وجود آورد و طرز فکر جهانبینىاش را بکلى دگرگون ساخت.او قلم خود را مثل شمشیر برنده بود بر ضد دستگاه خلافت منصور به کار انداخت و طورى جهان را بر منصور تنگ کرد که منصور فریاد زد آیا کسى هست مرا از شر ابن مقفع نجات دهد؟سر انجام ابن مقفع به دست یکى از دژخیمان منصور بنام «سفیان بن معاویة» امیر بصره به وضعى سخت فجیع هلاکت گردید و بر او تهمت «زندقه» نهادند، امّا حقیقت آن است که او بیش از هر چیز قربانى رشک و کینه دشمنان خویش شده است.
۱۳۸٧/٢/۱٥ - yadollah afshar | لينک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

حقایقی در باره ی علی
مزدک بامداد
دروغهای کوچک همیشه خود را نمایان می‌کنند.دروغ را آنقدر بزرگ بگویید که تصور دروغ بودن آن هم به ذهن کسی وارد نشود. آدولف هیتلر
پیشگفتار
گاهی اوقات به نظر میرسد شیعیان نسبت به علی حساس تر از خدا هستند، یعنی اگر کسی به خدا ایرادی بگیرد و بگویید او وجود ندارد، به شیعیان زیاد بر نمیخورد اما اگر کسی بگوید بالای چشم علی ابرو بوده آمپرشان بالا میرود و ممکن است فیوز بسوزانند. من تابحال چندین نوشتار در مورد رد وجود خدا نوشته ام، هیچ خداباوری تابحال پاسخ جامع و دقیقی به آنها نداده است اما تقریباً در مورد تمام مقاله هایی که راجع به امام علی بر روی تارنمای افشا است، شیعیان تلاش کرده اند که پاسخهایی ارائه دهند. بیهوده نیست که برخی سنی ها شیعیان را علی پرست می‌خوانند. آنقدر در مورد علی قصه گفته اند و چیزهای عجیب غریب به او نسبت داده اند که آن علی تخیلی که در ذهن شیعیان وجود دارد با شخصیت تاریخی علی که چهارده قرن پیش می زیسته است چندین سال نوری فاصله دارد. شهریار در ارتباط با علی سروده است "نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت". باورهای شیعیان نسبت به علی از علی اللهی ها تا شیعیان عاقل بسیار متفاوت است.علی اللهی ها طبیعتاً باورهای عجیب غریب بیشتری نسبت به علی دارند و با اطمینان میتوان آنها را تمام دیوانه نامید، بعد از آنها شیعیان عوام هستند که علی را خدا نمیدانند اما باز هم غلو فراوان نسبت به علی می‌کنند این دسته از شیعیان معمولاً اطلاعات خود در مورد علی را از پای منبر روحانیون شیعه میگیرند. روحانیون شیعه و کسانی که به اباطیل آ نها باورمندند را میتوان شیعیان نیمه دیوانه دانست، مثلاً به نمونه هایی در مورد علی از برجسته ترین محدثان شیعه که جزو باورهای رایج همین طیف از شیعیان است توجه کنید:

منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، پوشینه نخست برگ 184 به نقل از ابن شهر آشوب:حکایت دریدن آنحضرت قماط را: چنان است که جماعتی حدیث کرده اند از فاطمه مادر آن جناب که فرمود چون علی (ع) متولد شد او را در قماط پیچیده و سخت ببستم علی قوت کرد و او را پاره ساخت من قماط را دولایه و سه لایه نمودم و او را پاره همی نمود تا گاهی که شش لایه کردم پارچه بعضی از حریر و بعضی از چرم بود چون آنحضرت را در لای آن قماط ببستم باز قوت نموده آن قماط را پاره کرد آنگاه گفت ای مادر دستهای مرا مبند که می‌خواهم با انگشتان خود از برای حقتعالی تبصبص و تضرع و ابتهال کنم.
همانجا، برگ 186... و اما معجزاتی که گاهی از آنحضرت ظاهر شده زیاده از حد و عد است و این احقر در این مختصر بطور اجمال اشاره بمختصری از آن مینمایم که فهرستی باشد از برای اهل تمیز واطلاع، از جمله معجزات آنحضرت معجزات متعلقه بانقیاد و حیوانات و جنیان است آنجنابرا چنانچه اینمطلب ظاهر است از حدیث شیر و جویریه ابن مسهر و مخاطبه فرمودن آنجناب باثعبان بر منبر کوفه و تکلم کردن مرغان و گرک و جری با آن حضرت و سلام دادن ماهیان فرات آنجنابرا بامارت مومنان و بر داشتن غراب کفش آن حضرت را و افتادن ماری از آن و قضیه مرد آذربیجانی و شتر سرکش او حکایت مرد یهودی و مفقود شدن مالهای او و آوردن جنیان آنها را بامر امیر المونان و کیفیت بیعت گرفتن آنجناب از جنها بوادی عقبق و غیره و دگر معجزات آنحضرتست متعلق بجامادات و نباتات مانند رد شمس برای آن حضرت در زان رسول خدا (ص) و بعد از ممات آنحضرت در ارض بابل و بعضی در جواز ردشمس (0) کتابی نوشته اند و ردشمس را در مواضع عدیده برای آنحضرت نگاشته اند، و دیگر تکلم کردن شمس است با آنجناب در مواضع متعدده و دیگر حکم آنحضرت بسکون زمین در هنگام زلزله حادث شد در زمین مدینه زمان ابوبکر و از جنبش باز نمی ایستاد و بحکم آنجناب قرار گرفت و دیگر تنطق کردن حصی در دست حق پرستش و دیگر حاضر شدن آن حضرت بطی الارض و رسانیدن او بخانه خویش هنگامیکه شکایت کرد بآنحضرت کثرت شوق خویش بدیدن اهل و اولاد خود و دیگر حدیث بساط است که سیر دادن ان جناب باشد جمعی از اصحاب را در خوا و بردن ایشانرا بنزد کهف و اصحاب کهف و سلام کردن اصحاب بر اصحاب کهف و جوان ندادن ایشان جز امیر المومنین (ع) و تکلم نمودن ایشان با آنجضرت و دیگر طلا کردن آنجناب کلوخی را برای وا مخواه و حکم کردن او بعدم صقوط جداری که مشرف بر انهادام بود و آنحضرت در پای آن نشسته بود و دیگر نرم شدن آهن زره در دست او چنانچه خالد گفته که دیدم آن جناب حلقه های درع خود را با دست خویش اصلاح میفرمود و بمن فرمود که ای خالد خداوند بسبب ما و ببرکت ما آهن را در دست داود نرم ساخت و دیگر شهادت نخلهای مدینه بفضیلت آنجناب و پسر عم و برادرش رسولخدا (ص) و فرمودن پیغمبر (ص) بآنحضرت که یا علی نخل مدینه صیحانی نام گذار که فضیلت من و تو را آشکار کردند و دیگر سبز شدن درخت امرودی بمعجزه آنحضرت و اژدها شدن کمان بامر آنحضرت و از این قبیل زیاده از آنست که احصاء شود و سلام کردن شجر و مدر بانجناب در اراضی یمن و کم شدن فرات هنگام طغیان آن بامر آنحضرت.
شیعیان نیمه دیوانه معتقدند امام علی یک تنه تمام فروزه خا و قدرت های شخصیت های کارتونی، فیلمی هالیوودی همچون سوپرمن، اسپایدرمن، هرکول، زورو و سیندرلا را دارا است. البته همه شیعیان طبیعتا آنقدر دیوانه نیستند که این اباطیل را بپذیرند، گروه دیگر شیعیان که باقی میماند شیعیان عاقل هستند. البته ممکن است برخی از افراد این عبارت را یک عبارت متناقض بدانند و بگویند چنین گونه انسانی تابحال دیده نشده است، بنابر این شاید بهتر باشد این دسته را شیعیان کمتر دیوانه بخوانیم. شیعیان عاقل میدانند که این زیاده گویی ها همگی باورهای عوامانه است که دکان روحانیت برای مردم ساخته است. علی فردی عادی بوده است و نه بال و پر داشته است و نه بشر خواندن وی دشوار است. اما آنچه شیعیان عاقل نمیدانند این است که علی نه تنها فرابشر نبوده است بلکه انسانی فرومایه و دژخیم بوده است. شخصیت تاریخی علی چیزی است که این نوشتار بر آن تکیه خواهد داشت. این نوشتار تلاش خواهد کرد که شخصیت خیالی علی را با شخصیت تاریخی او مقایسه ای کوتاه کند
هدف این نوشتار، شرح زندگی علی و بررسی ویژگیهای او نیست، در این زمینه کتاب بسیار عالی و خوبی توسط زنده یاد آل دالفک با فرنام پژوهشی در زندگانی علی (
http://www.ninjashield.com/index.php?q=aHR0cDovL3p pZHdkaXkubXlwc3gubmV0L2ZhcnNpL2hpc3RvcnkvLi4vYXJ0a WNsZXMvQXJ0aWNsZXMvLi4vLi4vYm9va3MvemVuZGVnYW5pX2F saS5odG0%3D)
نوشته شده است که خواندن آنرا به همه علاقه مندان به آثار علمی و مستند توصیه میکنم. هدف این نوشتار در واقع بررسی چند داستان و ماجرا است که شیعیان به علی نسبت می‌دهند و بر آنها تکیه می‌کنند تا ادعا کنند علی فروزه هایی عالی و اخلاقی داشته است. این نوشتار نقدی است بر آن ادعاها و گفته ها که همیشه میتوان آنرا از شیعیان نیمه دیوانه تا تمام دیوانه شنید. جامعه ای که الگوی اخلاقی اش علی باشد و او را بی خطا و معصوم بداند بدون شک جامعه ای بیمار است.
امیدوارم خوانندگان باورمند به اسلام این نوشتار را با پیش داوری نخوانند. و کسانی که آنرا می‌خوانند فرض کنند که ممکن است هر آنچه از پیش در مورد علی خوانده و شنیده اند نادرست بوده باشد و ساخه و پرداخته دستگاه دینی شامل روحانیون و شرکایشان بوده باشد. براستی تنها با این دیدگاه است که میتوان به حقیقت نزدیکتر شد.

 

www.mosalman.net

۱۳۸٧/٢/۱٥ - yadollah afshar | لينک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

داستانی

داستان اوّل : عظمت قرآن

علامه مجلسى(ره) نقل مىکند که ابنابىالعوجاء که یکى از مادیین بود، با سه نفر از همفکران خود قرار گذاشتند که با قرآن مبارزه نمایند.هر یک متعهد شدند که بخشى از قرآن را به عهده بگیرند و همانند آنسورههایى بیاورند.قرار آنها تا یک سال بود.پس از پایان مدت تعیین شده در مکه به گرد هم به طور سرّى جمع شدند و یکى از آنها گفت: من چون به این آیه رسیدم از معارضه بازماندم،«وَقیلَ یا اَرْضُ ابْلَعى مائَکِ وَ یا سَماءُ اَقْلِعى وَ غِیضَ الماءُ.»«و به زمین گفته شد که آب را فرو بر، و به آسمان امر شد که باران را قطع کن، آب بى درنگ خشک شد.»دیگرى گفت: من چون به این آیه رسیدم دست از معارضه برداشتم،«فَلَمّا اسْتَیْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیّاً.»«پس چون برادران یوسف از اجابت خواهش خویش مایوس شدند در خلوت، راز خود به میان آوردند.»در همین حال امام صادق(علیه السلام) آنها را دید و این آیه را تلاوت نمود:«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلى اَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هَذا الْقُرْآنِ لایَأْتُونَ بِمِثْلِهِ...»«بگو اگر جن و انس گرد آیند تا مثل این قرآن بیاورند هیچگاه نخواهند آورد...»

داستان دوّم : من نیز مسلمان شدم

طفیل بن عمرو که شاعر شیرینِ زبان خردمندى بود و در میان قبیله خود، نفوذ کلمه داشت، زمانى وارد مکه گردید.اسلام آوردن مردى مانند طفیل، براى قریش بسیار گران بود، از همین رو سران قریش و بازیگران صحنه سیاست، گرد او را گرفتند و گفتند: این مردى که کنار کعبه نماز مىگزارد، با آوردن آیین جدید، اتحاد ما را بر هم زده و با سحر بیان خود سنگ تفرقه میان ما افکنده است! مىترسیم میان قبیله شما نیز دو دستگى بیفکند.چه بهتر که با وى سخن نگویى!طفیل مىگوید: سخنان آنها چنان مرا بیمناک کرد که از ترس تأثیر سحر بیان او تصمیم گرفتم با او سخن نگویم و سخن او را هم نشنوم.و براى جلوگیرى از نفوذ سحر او هنگام طواف، پنبه در گوشهاى خود کردم تا مبادا زمزمه قرآن و نماز او به گوش من برسد.بامدادان در حالى که پنبه داخل گوشهاى خود نموده بودم وارد مسجد شدم و هیچ مایل نبودم سخنى از او بشنوم.نمىدانم چطور شد که یکباره کلام بسیار شیرین و زیبایى به گوشم رسید و بیش از حد، احساس لذت نمودم.با خود گفتم مادر در سوگت نشیند! تو که یک مردى سخنپرداز و خردمندى، چه مانع دارد سخن این مرد را بشنوى تا هر گاه نیک باشد بپذیرى و اگر زشت باشد آن را رد کنى! پس براى اینکه آشکارا با آن حضرت تماس نگیرم مقدارى صبر کردم تا پیامبر راه خانه خود را پیش گرفت و وارد خانه شد.من نیز اجازه خواسته، وارد شدم و ماجراى خود را از آغاز تا پایان بازگو کردم و گفتم قریش درباره شما چنین مىگویند و من در آغاز تصمیم نداشتم با شما ملاقات کنم ولى تلاوت قرآن شما مرا به سویتان جلب کرد.اکنون مىخواهم حقیقت آیین خود را براى من تشریح کنى و اندکى قرآن براى من بخوانى! رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آیین خود را بر او عرضه داشت و مقدارى قرآن خواند.طفیل مىگوید: به خدا سوگند کلامى زیباتر از آن نشنیده و آیین معتدلتر از آن ندیده بودم.به حضرتش عرض کردم: من در میان قبیله خود فردى سرشناس و با نفوذى هستم و براى نشر آیین شما فعالیت مىکنم.ابن هشام گوید: طفیل تا روز حادثه خیبر میان قبیله خود بود به نشر آیین اسلام اشتغال داشت و در همان حادثه با هفتاد، هشتاد خانواده مسلمان به پیامبر(صلى الله علیه وآله) پیوست و در اسلام خود همچنان پایدار بود تا اینکه پس از درگذشت پیامبر به عصر خلفا در جنگ یمامه شربت شهادت نوشید.

داستان سوّم : انّاله لحافظون

یحیى بن اکثم مىگوید: مأمون پیش از آنکه زمام خلافت را به دست بگیرد انجمن مناظره و مباحثه داشت.روزى یک یهودى زیباروى، خوشبو و نیکوجامه وارد مجلس مناظره شد و شروع به سخن کرد و به شیوایى سخن گفت.چون مجلس پایان یافت و جمعیت فروکش کرد مأمون او را طلبید و گفت: اسلام را اختیار کن و مسلمان شو تا درباره تو چنین و چنان کنم.او گفت: دین من، دین پدران من است، بر من تحمیل مکن که آن را رها کنم.این ماجرا گذشت تا سال بعد که مسلمان شدهبود.پس شروع به سخن کرد و به صورت نیکو در فقه سخن گفت.پس از پایان مجلس، مأمون او را خواست و به او گفت: مگر تو همان رفیق ما نیستى که یک سال پیش آمدى و اسلام را بر تو عرضه کردیم و نپذیرفتى؟ گفت: آرى لیکن من مردى خوشخط مىباشم، چون از اینجا رفتم سه نسخه را از تورات نوشتم و در مطالب آن کم و زیاد کردم.سپس به بازار بردم و در معرض فروش گذاشتم و از من خریدارى شد.پس سه نسخه انجیل نوشتم و هنگام نوشتن از آن کم کردم و از پیش خود نیز افزودم.آنگاه آن سه نسخه انجیل هم از من خریدارى شد.سپس به سوى قرآن آمدم و سه نسخه از قرآن نوشتم و از آن کاستم و بر آن افزودم.آنگاه آن را نزد فروشندگان کتاب عرضه داشتم ولى آنان هر یک از قرآنها را که باز مىکردند تا در آن نظر اندازند، همان جاهاى کم و زیاد شده نمایان مىشد و آنان آن قرآنهاى ساختگى را به سوى من پرتاب کردند.من از این رخداد یقین کردم که قرآن کتابى محفوظ است و در معرض دستبرد نیست و از همین رو اسلام آوردم.او مىگوید: من در سفر حج سفیان بن عیینه را دیدم و داستان فوق را براى او نقل کردم.او گفت: مصداق این مطلب در قرآن کریم است! گفتم: کجاى قرآن؟ گفت: آنجا که در باره تورات و انجیل مىفرماید:«بِما اسْتُحْفِظوا مِنْ کِتابِ اللهِ وَ کانُوا عَلَیْهِ الشُّهَداءَ.»که به تصریح این آیه، حفظ کتب آسمانىِ پیش به عهده خود یهود و نصارا گذاشته شد و در نتیجه ضایع گردید و لیکن درباره قرآن مىفرماید:«اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّکْرَ وَ اِنّالَهُ لَحافِظُونَ.»«همانا ما قرآن را نازل کردیم و حافظ او هستیم.»که بر طبق معناى آیه، حفاظت قرآن را خداوند خود عهدهدار گردیده و از این رو مصون و محفوظ مانده است.

داستان چهارّم : فضیلت آموختن قرآن

شیخ طبرسى در تفسیر مجمعالبیان خبرى را چنین نقل کرده است که: زمانى پیغمبر(صلى الله علیه وآله) مىخواست سپاهى را براى جنگ مأموریت دهد.براى تعیین سپهدار یکایک ایشان را پیش خود مىخواند و از هر کدام مىپرسید از قرآن چه مقدار آموختهاید؟ نوبت به جوانى رسید که سنش از همه کمتر بود.فرمود: از قرآن چقدر آموختهاى؟ عرض کرد: فلان و فلان سوره و سوره بقره را.فرمان داد حرکت کنید که این جوان امیر شماست.عرض کردند: این جوان از همه ما کوچکتر است! در جواب فرمود: ولى به همراه او سوره بقره است.(او صاحب این امتیاز است.)

داستان پنجم : فهم قرآن

شخصى به حضور امام صادق(علیه السلام) آمد و گفت: در قرآن دو آیه است که من بر طبق دستور آن دو آیه عمل مىکنم ولى نتیجه نمىگیرم!امام(علیه السلام) فرمود: آن دو آیه کدام است؟ عرض کرد:اوّل:«اُدْعُونى اَسْتَجِبْ لَکُمْ.»«دعا کنید مرا تا اجابت کنم شما را.»دوّم: «وَ ما اَنْفَقْتُمْ مِنْ شىء فَهُو یُخْلِفُهُ وَ هُو خَیْرُ الرّازِقینَ.»«هر چیزى را در راه خدا انفاق کنید، خداى جاى آن را پر مىکند و او بهترین روزى دهندگان است.»من دعا مىکنم و مستجاب نمىشود، و انفاق مىکنم ولى عوضش را نمىبینم!امام (علیه السلام) در مورد آیه اوّل فرمود: آیا فکر مىکنى که خداوند از وعده خود تخلف کند؟ عرض کرد:نه.فرمود: پس علّت استجابت نیافتن دعا چیست؟ عرض کرد: نمىدانم! فرمود: ولى من به تو خبر مىدهم.کسى که خدا را در آنچه امر به دعا کرده اطاعت کند و جوانب دعا را رعایت نماید دعایش اجابت خواهد شد.او عرض کرد: جوانب و شرایط دعا چیست؟امام(علیه السلام) فرمود: نخست حمد خدا مىکنى و نعمت او را یاد آور مىشوى.سپس شکر مىکنى و بعد بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) درود مىفرستى سپس گناهانت را به خاطر مىآورى و اقرار مىکنى و از آنها به خدا پناه مىبرى و توجه مىنمایى.(امّا در مورد آیه دوّم) آیا فکر مىکنى خداوند خُلف وعده مىکند؟ عرض کرد: نه.امام(علیه السلام) فرموده: پس چرا جاى انفاق پر نمىشود؟ عرض کرد: نمىدانم.امام(علیه السلام) فرمود: اگر کسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه حلال انفاق کند، هیچ دِرهمى را انفاق نمىکند مگر اینکه خدا عوضش را به او خواهد داد.

داستان ششم : تکلم با قرآن

گویند: شخصى زنى را در بادیه تنها دید، گفت: کیستى؟ جواب داد:«وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ.»«بگو سلام بزودى مىدانید!»از قرائت این آیه فهمیدم که مىگوید: اوّل سلام کن، سپس سئوال! که سلام دادن علامت و وظفیه شخصى است که بر دیگرى وارد مىشود.به او سلام کردم و گفتم: در این بیابان آن هم تنها چه مىکنى؟ پاسخ داد:«مَنْ یَهْدِ اللهُ فَمالَهُ مِنْ مُضِلٍّ.»«کسى را که خدا هدایت کند گمراه کنندهاى براى او نیست.»از این آیه شریف دانستم که راه را گم کرده ولى براى یافتن مقصد به حضرت حقّ امیدوار است.گفتم: از جنّى یا آدم؟ جواب داد:یابَنى آدم خُذُوا زینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِد.»«اى فرزندان آدم زینتتان را نزد هر مسجد بردارید.»از قرائت این آیه فهمیدم که از آدمیان است.گفتم: از کجا مىآیى؟ پاسخ داد:«یُنادَونَ مِنْ مَکان بِعید»«از جایى دور ندا داده مىشوند.»فهمیدم از راه دور مىآید.گفتم: کجا مىروى؟ جواب داد:«ولِلّهِ عَلى النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ اِلَیْهِ.»«بر مردم است که براى خداوند حج به جاى آورند، البته کسى که استطاعت به سوى آن پیدا کند.»فهمیدم قصد خانه خدا دارد.گفتم: چند روز است حرکت کردهاى؟ گفت :«وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّمواتِ وَالا ْ َ رْضَ وَ ما بَیْنَهُما فى سِتَّةِ اَیّام.»«ما آسمانها و زمین و هر چه را بین این دو است در شش روز خلق کردیم.»فهمیدم شش روز است از شهرش حرکت کرده و به سوى مکه مىرود.پرسیدم غذا خوردهاى؟ جواب داد:«وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا یَاْکُلُونَ الطَّعامَ.»«ما پیامبران را مثل فرشتگان بدون بدن قرار ندادیم تا غذا نخورند.»فهمیدم چند روزى است غذا نخورده است.گفتم: عجله کن تا تو را به قافله رسانم.جواب داد:«لایُکَلِّفُ اللهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها.»«خداوند هیچ کسى را بیشتر از طاقتش تکلیف نمىکند.»فهمیدم که مثل من در حرکت تندرو نیست و طاقت ندارد.به او گفتم: بر مرکب من در ردیف من سوار شو تا به مقصد برویم.پاسخ داد:«لَوْ کانَ فیهِما آلِهَةٌ اِلاّالله لَفَسَدَتا.»«اگر در آسمان و زمین چند خدا غیر از خداى یگانه بود فاسد مىشدند.»آگاه شدم که تماس بدن زن و مرد در یک مرکب یا یک خانه و یک محل موجب فساد است.به همین علّت از مرکب پیاده شدم و به او گفتم: شما به تنهایى سوار شوید.وقتى سوار شد گفت:«سُبْحْانَالَّذى سَخَّرَ لَنا هَذا وَ ما کُنّا لَهُ مُقْرِنینَ.»«منزه است خداوندى که براى ما این (کشتیها) را مسخر گردانید و ما هرگز قادر به تسخیر آن نبودیم.»وقتى به قافله رسیدیم گفتم: در این قافله آشنایىدارى؟جواب داد:«وَ ما مُحَمَّدٌ الاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الّرُسُلُ.»«محمد نیست مگر رسولى و قبل از او رسولانى دیگر بودهاند.»«یا یَحْیى خُذِالْکِتابَ بِقَّوة.»«اى یحیى کتاب را باقوّت بگیر.»«یا مُوسى اِنّى اَنااللهُ..»«اى موسى منم خداوند.»«یا داوُودُ اِنّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فى الا ْ َرْضِ.»«اى داوود ما تو را در زمین جانشین و خلیفه قرار دادیم.»از قرائت این چهار آیه دانستم که چهار نفر آشنا به نام محمد و داوود و یحیى و موسى دارد.چون آن چهار نفر نزدیک آمدند این آیه را خواند:«اَلْمالُ وَ الْبَنُونُ زینَةُ الْحَیوةِ الدُّنْیا.»«مال و فرزندان زینت زندگانى دنیوى هستند.»فهمیدم این چهار نفر فرزندان او هستند.به آنها گفت:«یا أَبَتِ اسْتاجِرْهُ إنَّ خَیْرَ مِنْاسْتَاْجَرْتَ الْقَوِىُّ الاَْمینَ.»«اى پدر، موسى را به خدمت گیر بهترین کسى که باید به خدمت برگزینى کسى است که امین و توانا باشد.»فهمیدم به آنها گفت: به این مرد امین که زحمت کشیده و مرا تا اینجا آورده مزد دهید.آنها هم به من مقدارى درهم و دینار دادند و او حسّ کرد کم است.گفت:«واللهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ.»«خداوند براى کسى که بخواهد، پاداش را دوچندان گرداند.»فهمیدم مىگوید به مزد او اضافه کنید.از رفتار آن زن سخت به تعجب آمده بودم و به فرزندانش گفتم: این زنِ با کمال که نمونه او را ندیده بودم کیست؟ جواب دادند: این زن، فضّه خادم حضرت زهرا(س) است که بیست سال است جز با قرآن سخن نگفته است.

داستان هفتم : قاریان بىولایت

شبى امام على(علیه السلام) از مسجد کوفه خارج شده، به سوى خانه مىرفت و کمیل نیز با آن حضرت بود.در راه به در خانهاى رسیدند که صداى تلاوت قرآن از آنجا به گوش مىرسید و صاحب آن خانه این آیه را با سوز و گداز مخصوصى مىخواند:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ الاْخِرَةَ وَ یَرْجُو رَحْمَةَ رَبّهِ..»«آیا کسى که شب رابه طاعت خدابه سجود و قیام پرداخته و از عذاب آخرت ترسان و به رحمت الهى امیدوار باشد (با کسى که شب و روز به کفر و عصیان مشغول است یکسان خواهد بود.»نواى دلنواز و آهنگ حزین آن شخص ناشناس چنان بود که کمیل را سخت تحت تأثیر قرار داد و مجذوب خود ساخت و دلداده و فریفته آن شخص گردید ولیکن چیزى نگفت و از این نشاط و جذبه باطنى خود سخنى به میان نیاورد.امّا امیرالمؤمنین(علیه السلام) با علم خداداد و بینش آسمانى درک کرد که قلب کمیل دلباخته آن شخص گردیده است.فرمود:اى کمیل، نغمه و نواى مناجات این مرد، تو را فریب ندهد; چه او از دوزخیان است و من به همین زودیها، از حقیقت این موضوع براى تو پرده برمىدارم.کمیل از این مکاشفه و آگاهى و اینکه آن قارى پرسوز و گداز را اهل دوزخ خواند سخت در شگفت شد.این ماجرا گذشت تا قائله خوارج پیش آمد.آنان که قرآن را بدقّت ـ مطابق ضبط الفاظ و عبارات، بدون کم و زیاد ـ حفظ کرده بودند، روبروى امام خود ایستادند و مبارزه کردند و امام هم به اجبار با آنان جنگید.در همین وقایع بود که امام در میدان ایستاده، و شمشیر خونین در دست داشت که قطره قطره خون از آن مىچکید و سرهاى آن تبهکاران، حلقهوار روى زمین قرار داده شده و کمیل روبروى امام ایستاده بود.حضرت با سر شمشیر خود به سرى از آن سرها اشاره کرد و فرمود:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ...»اشاره به اینکه اى کمیل، یادت هست شبى که با من بودى و صداى تلاوت قرآن از خانهاى بلند بود و صاحبخانه، این آیه را مىخواند؟اینک این همان شخص است که در آن وقت شب، با آن حال و شور این آیه را قرائت مىکرد و تو را مجذوب خودساخته بود.

داستان هشتم : زنى که همیشه بسماللهالرحمنالرحیم مىگفت

در تحفةالاخوان حکایت شده است که مردى منافق زن مؤمنى داشت که در تمام امور خود به اسم بارى تعالى مدد مىجست و در هر کار «بسماللهالرحمنالرحیم» مىگفت و شوهرش از توسل و اعتقاد او به بسمالله بسیار خشمناک مىشد و از منع او چاره نداشت تا آنکه روزى کیسه کوچکى از زر را به آن زن داد و گفت او را نگاه بدارد! زن کیسه را گرفت و گفت: «بسماللهالرحمنالرحیم» آن را در پارچهاى پیچید وگفت: «بسماللهالرحمنالرحیم» و آن را در مکانى پنهان نمود و بسمالله گفت.فرداى آن روز شوهرش کیسه را سرقت نمود و به دریا انداخت تا آنکه او را بى اعتقاد و شرمنده کند.پس از انداختن کیسه در دریا به دکان خود نشست و در بین روز صیادى دو ماهى آورد که بفروشد.مرد منافق آن دو ماهى را خرید و به منزل خود فرستاد که آن زن غذایى از براى شب او طبخ کند.چون زن شکم یکى از آن ماهیان را پاره نمود کیسه را در میان شکم او دید! بسمالله گفت و آن را برداشت و در مکان اوّل گذاشت.چون شب شد و شوهرش به منزل آمد زن ماهیان بریان را نزد او حاضر ساخته، تناول نمودند.آنگاه مرد گفت: کیسه زر را که نزدت به امانت گذاشتم بیاور.آن زن برخاسته، «بسماللهالرحمنالرحیم» گفت و آن را در پیش شوهرش گذاشت.شوهرش از مشاهده کیسه بسیار تعجب نموده و سجده الهى را به جاى آورد و از جمله مؤمنان گردید.

داستان نهم : نقطهاى که هرگز جابجا نشد

خداى متعال در آیهاى از قرآن کریم مىفرماید:«فَانْطَلَقا حَتّى اِذا اَتَیا اَهْلَ قَرْیَة اسْتَطْعَما اَهْلَها فَاَبَوا اَنْ یُضَیِّفُوهُما.»«موسى و خضر راه پیمودند تا به دهکدهاى رسیدند ولى مردم آنجا از پذیرایى ایشان شانه خالى کردند وایشان را با خشونت راندند.»پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: اهل آن قریه از مردم لئیم بودند که از آن دو پیامبر بزرگوار مهماننوازى نکردند.گفتهاند آن دیار انطاکیّه بوده است و اهل آن چون از نزول این آیه خبردار شدند بارى از طلا را به حضور پیامبر(صلى الله علیه وآله) آورده، و عرض کردند: یا رسول الله(صلى الله علیه وآله)«نَشْتَرى بِهذا الذَّهَبِ اَنْ تَجْعَلَ الْباءَ تاء.»«ما با این طلا باء را به جاى تاء خریدارى مىکنیم.»]این طلاها را بگیر و نقطه (ابوا) را بردارید و دو نقطه بالاى آن بگذارید تا بشود(اتوا) که معنى آن چنین مىشود: اهل قریه آمدند تا آن دو نفر را مهمانى کنند.به این سبب نام ننگ از ما زدوده مىشود.[رسول الله(صلى الله علیه وآله) امتناع ورزید و فرمود:تغییر این نقطه موجب آن است که دروغ در کلام خدا داخل شود و این خود موجب لطمه به مقام الوهیت است.

داستان دهم : اثر قرآن بر زنى از اهالى یوگسلاوى

سید قطب در تفسیر خود مىنویسد: زمانى ما شش نفر مسلمان با یک کشتى مصرى اقیانوس اطلس را به سوى نیویورک مىپیمودیم.مسافران کشتى 120 مرد و زن بود و جز ما کسى در میان مسافران مسلمان نبود.در روز جمعه به این فکر افتادیم که نماز جمعه را در قلب اقیانوس و بر روى کشتى انجام دهیم و علاوه بر اقامه فریضه مذهبى یک حماسه اسلامى در مقابل یک مبشر مسیحى که در داخل کشتى نیز دست از برنامه تبلیغى خود بر نمىداشت بیافرینیم، بخصوص که او حتى مایل بود ما را هم به مسیحیت دعوت کند.ناخداى کشتى که یک نفر انگلیسى بود موافقت کرد و به کارکنان کشتى نیز که همه از مسلمانان آفریقا بودند اجازه داده شد که با ما نماز بخوانند و آنها از این موضوع بسیار خوشحال شدند.زیرا این نخستین بارى بود که نماز جمعه بر روى کشتى انجام مىگرفت.من به خواندن خطبه نماز جمعه پرداختم و جالب توجه اینکه مسافران غیر مسلمان اطراف ما حلقه زده بودند و با دقت به انجام این فریضه اسلامى نگاه مىکردند.پس از پایان نماز گروه زیادى از آنها نزد ما آمدند و این موفقیت را به ما تبریک گفتند، ولى در میان این گروه خانمى بود که بعدها فهمیدم یک مسیحى یوگسلاوى است که از جهنم «تیتو» و کمونیسم او، فرار کرده است.او فوقالعاده تحت تأثیر نماز ما قرار گرفته بود به حدّى که اشک از چشمانش سرازیر بود و قادر به کنترل خویشتن نبود.به زبان انگلیسى ساده و آمیخته با تأثیر شدید و خضوع و خشوع خاصّى سخن مىگفت...به او گفتیم که ما با لغت عربى صحبت مىکردیم.ولى او گفت:هر چند یک کلمه از مطالب شما رانفهمیدم امّا بوضوح دیدم که این کلمات آهنگ عجیبى داشت.امّا از این مهمتر مطلبى که نظر مرا فوقالعاده به خود جلب کرد این بود که در لابهلاى خطبه شما جملههایى وجود داشت که از بقیه ممتاز بود.آنها داراى آهنگ فوقالعاده مؤثر و عمیقى بودند.آنچنان که لرزه براندام من مىانداخت.یقیناً این جملهها مطالب دیگرى بودند.فکر مىکنم شمابه هنگامى که این جمله ها را ادا مى کردید وجودتان از روحالقدس جان مىگرفت! من کمى فکر کردم و متوجه شدم این جملهها همان آیاتى از قرآن بود که من در اثناى خطبه و در نماز آنها را مىخواندم.این موضوع ما را تکان داد و متوجه این نکته ساخت که آهنگ مخصوص قرآن آنچنان مؤثر است که حتى بانویى را که یک کلمه از مفهوم آن را نمىفهمد تحت تأثیر شدید خود قرار مىدهد.

www.al-shia.com

۱۳۸٧/٢/۱٥ - yadollah afshar | لينک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمديد


تماس با ما

مطالب پيشين

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنيت